تبليغاتX
یادداشتهای سامان رسول پور
جمعه بیست و پنجم آبان 1386

روزگار کثیفی است نازنین!

 

اینروزها دستگاه قضایی  و امنیتی کشورمان سخت گیریهای عجیبی را اعمال می کنند بر فعالان زندانی ،سخت گیریهایی که نقش مثال نقض را دارند برای این ادعا که "ایران آزادترین کشور دنیا است".نمونه هایش زیادند و اگر تنها بسنده کنم به کارنامه ی یک ماهه ی این نهادها شاید به راحتی بتوانم و بتوانند امثال من که اثبات کنیم:ایران آزادترین کشور دنیا نیست.

صبر کنید تا بگویم.در دادنامه ی محمود صالحی آمده است:حق استقاده از اینترنت را ندارد،یا در دادنامه ی چنور فتحی هم قید شده :حق مطالعه ی مجلات یا سایتهایی را که غیر خودی اند ندارد.از دادنامه که بگذریم و به زندان برویم،محمد صدیق کبودوند را موظف کرده اند هر بار که قصد رفتن به توالت را دارد،نامه بنویسد و از در سلول به بیرون بیاندازد تا هر وقت که زندانبان راهش به راهرو افتاد،درخواستش را مورد بررسی قرار دهد و اگر مرد خدا باشد زندانبان و عصبیش نکرده باشند تازه آنوقت اجازه ی رفتن به توالت را به او می دهد.

اگر باز هم در زندان بمانیم،حق حیات را از کسی که بیشتر از همه به انسانها یاری رسانده سلب کرده اند.عمادالدین باقی را می گویم، عصبی اش کرده اند از بس محدودش ساخته اند.نه قلم می دهند به او نه کاغذ،شب و روز بازجویی اش می کنند،با این فعال حقوق بشر مثل "تروریست" رفتار می کنند و روزگارش در زندان آنقدر تیره شده که بعید نیست یکی دو روز آینده آستینش را بالا  بزند برای شروع اعتصاب غذا.راستش شوکه شده ام. عماد الدین باقی کسی بود که در جریان اعتصاب غذای من در زندان،از بیرون نامه نوشت و اصرار کرد تا اعتصابم را بشکنم وحرف شنوی کردم و شکستم،نمی دانم چه بر سرش آمده که  اکنون خود هوس اعتصاب در سر دارد.

در کارنامه ی دستگاه قضایی باز هم نمره ی تجدیدی هست و می گویم.یاسر گلی را که دانشجو است و ستاره دار،2 ماه است گرفته اند و برده اند.کاری به خودش ندارم اما پدرش را هم 7 روز گرفتند،به چه جرمی؟ باورتان نمی شود اگر بگویم. به جرم اینکه لوگوی موبایلش تصویری داشته که مصداق اقدام علیه امنیت ملی بوده و مستحق زندان و تازه بیچاره را با قرار وثیقه ی 10 میلیون تومانی آزاد کردند.قصه ی او تمام شد اما ماجرای تازه ای آغاز شده برای این خانواده:دادستان، مادر یاسر گلی را ممنوع الورود کرده به دادگاه! چونکه مادر است و دلنگران پسر بیمارش،پسری که 2 ماه است مادر را ندیده و مادر هم ندیده.

اینها و دهها مورد از این دست را تصور کنید.دلمشغولی خودمان کم بود اینبار قوه ی قضاییه جلسه تشکیل داده برای بررسی نقض حقوق بشر کشورهای غربی.اصلا بیایید اینها را کنار بگذاریم،در کشور ما واقعیتها به راحتی پس و پیش می شوند و بارشان عوض می شود.خوشمزه ترین خبری که دیدم هفته ی گذشته،تقدیر رییس جمهور بود از روزنامه ی کیهان آنهم به دلیل انتقادهای منصفانه اش از دولت.همین خود تکلیفمان را مشخص کرده.وقتی کیهان منتقد دولت باشد خوب یقینا شرق و هم میهن و آشتی و پیام مردم کودتاچی اند و شیپورچی دشمن!

نتیجه: در کشور ما مفاهیم را باز باید تعریف کرد.قرائتها از وضع موجود،از واقعیتها،از دوست و دشمن،خیر و شر،خودی و غیر خودی. چونکه تعاریف شهروندان با حاکمان یکی نیست.نه تنها یکی نیست،متضاد هم هست. فکرش را بکنیدحکومتی که جامعه ی مدنی اش را عامل براندازی بداند،مطبوعاتش را ستون پنجم دشمن فرض کند،دانشجویش غربزده  و زن را جاده صاف کن دشمن بپندارد چه بر سر جامعه می آید؟ شاید کمی تند باشد اما روزگار غریبی نیست،کثیف است نازنین!

 

شنبه بیست و یکم مهر 1386

ما خوش خبر نیستیم

 

به سلامتی دومین مسجد اهل تشیع در مهاباد سنی نشین دارد به پایان می رسد ساختنش ویواش یواش آماده می شود برای پذیرایی از مسلمانان شیعه.چیز غریبی نیست این و جای توجیه دارد فراوان.اما در تهران بزرگ چرا نیست مکانی برای نماز و عبادت و پاتوقی برای سنی هایی که تعدادشان هم کم نیست؟

 اگر جوابی بیاورم برای پرسشم و با نرم ترین جمله قیاسی بکنم بین این و آن می گویم:سنی ها در تهران حق ندارند صف بکشند جایی و بخط باشند برای نماز و نزدیکی با خدایشان، در کشوری که مثلا حکومتش دینی است و مردمانش مسلمان. هموطنان شیعه در مهاباد کوچک ما اما مسجد دارند، دو تا هم دارند.این چیز بدی نیست و مردم ما یاد گرفته اند تقریبا که آزادی مذهب و عقیده چیز قشنگی است و بجا.تحمل دیگری زیباست و ضروری برای دموکراسی.اما ظرفیتش چرا نیست در بین حاکمان من نمی دانم.

در سقز سنی نشین،عده ای مسلمان همفکر یا شاگر احمد مفتی زاده  حتی کتک می خورند در مسجد و بازداشت می شوند و زندان می روند آنهم در شبهای قدر.برخوردی شبیه برخوردی که پیشتر شده بود با دراویش گنابادی.دلیلش را نمیدانم. شاید برای اقامه ی نماز مجوز نداشتند از وزارت کشور، یا شاید کودتاچی بوده اند و می خواستند اقدامی بکنند علیه امنیت ملی .ولی نه، آنها که اسلحه نداشتند،تسبیح داشتند؛ با تسبیح هم  مگر می شود اقدامی کرد علیه امنیت ملی؟

از مسجد که بگذریم ،اینروزها اوضاع بد است برای ما فعالین حقوق بشر.خبرهایی که می  دهیم خوشایند نیستند.هر چند به خاطر ندارم که خبری خوش داده باشیم  قبلا.ما خوش خبر نیستیم.مگر می شود محرم  بود برای دردها و بدبختی های مردم و شادمانی هم کرد؟

دوست نازنینی می گوید وبلاگم را هک کردند بخاطر مقاله ای که نوشتم  یا مادری زنگ میزند و سخت دلتنگ است ونگران از اینکه دخترش را گرفته اند و برده اند به جایی که هیچ ندارد تعلقی به آنجا.

یا پدری خبر می دهدکه از بیماری قلبی پسر دربندش خواب و خوراک ندارد.دخترکی از دلتنگی خود فریاد میزند برای  آغوش پدری که در کنج اوین،بیمار است و پژمرده.

همسری از تنهایی خود می گوید در غیاب شوهر دربندش یا خواهری اشک می ریزد برای برادرش،برادری که مثل رفیق بوده برایش و اکنون ناخوش و بیمار ،محکوم به اعدام، حبس می کشد و تنها امید است که سرپایش نگه داشته.

یکی می گوید چرا از زندانی ما کم حمایت می کنید و یکی دیگر غم در سردارد و در دل، اما باز مودبانه تقدیر می کند از خبری که داده ایم از دلبندشان.

نشده یک بار من با همسر محمود صالحی صحبت بکنم و او صدایش رنگ اشک نداشته باشد،بغض نداشته باشد.یادم نیست.

اینها را گفتم که بدانید مدافعین حقوق بشر هم محرم اند برای مردم ،هم همدرد.گفتم تا بدانند کسانی که می خواهند قدم بگذارند در این راه بی انتها.بدانند در کار ما استعفا نیست،قطار ما دنده عقب ندارد،مزد ندارد،تازه زندان هم دارد،تبعید هم دارد.ما به همه کس تعلق داریم اما ملک کسی هم نیستیم و این زیباست.

 گفتم اینها را تا بگویم خوش خبر نیستیم ما و گوش  هستیم و صدا برای آن سنی که حق نماز ندارد،یا آن مذهبی که حق تجمع ندارد یا برای آن نازنینی که وبلاگ ندارد،برای آن دختر و پسر و خواهر و برادر و مادر و پدر که درد دارند،نگرانی دارند.ما همینیم و بس.

 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386

بنویس، پاک کن!

چند روزی است محتاج فیلترشکنم و با آنکه googleرا زیر و رو کرده ام اما دستم به جایی نرسیده هنوز. حسابی کم یاب شده فیلترشکن لامذهب. بلند بلند دارم کف می زنم برای سانسورچی ها چون واقعا کارشان را خوب بلدند و جدا این هم افتخاری است برای کشورمان.بر منکرش لعنت که حسابی پیشرفت کرده اند و می کنند در کارشان٬در سانسور.دولت ما خیلی با کلاسه.روز به روز تکنولوژی سانسور جلوتر می رود و حالا خودش شده یک صنعت.صنعت سانسور را می گم.بالاخره این هم کم چیزی نیست که عده ای آدم مسرورند و لذت می برند از اینکه قیچی دستشان است و می برند چیزی را که مثلا قرار است ما بخوانیم.لابد به صلاح خودمان است و آنها بهتر می دانند نفع و خیر ما را.دستشان درد نکند!شادمانیشان حلال. همش به این فکر می کنم که اگر خدای ناکرده روزی صنعت سانسور کشور ورشکست بشه و ندید بدیدهایی مثل من آزاد بشن هر چی دلشان خواست بنویسند واقعا از چی می نویسند؟چطور می نویسند؟

فیلم قشنگی دیدم چند سال پیش که یک مجرم 15 سال در یک سلول کوچک زندانی بود و 15 سال پیشه اش قدم زنی بود در این مسیر کوتاه و تاریک.برو، برگرد.سه قدم به جلو،سه قدم به عقب.پس از پایان حبسش،آزاد شد و بیرون آمد.کلی خوشحالی می کرد و باورش نمی شد.حق هم داشت.اما سه قدم که از زندان دور شد،مثل فلجها  بی اختیار شد و پاهاش از 3 قدم بیشتر نرفت که نرفت!تازه می خواست سه قدم عقب رو هم برگردد.تقصیری نداشت و مغز و روان و پاهایش خو کرده بودند.نگاهش با دیوار گره خورده بود.

حالا می ترسم عاقبت ما هم همین باشدو این داستان سر ما هم بیاید.الان که  چیزی را تایپ می کنم سه کلمه به جلو، دو کلمه به عقب می نویسم.بنویس، پاک کن! والحق و الانصاف erase  کیبوردم، پر کارترین کلید بوده از وقتی چیزکی می نویسم در این دنیای مجازی.

اما درد ما این نیست فقط.کاغذی نمانده و نیست در این دنیای حقیقی که قیچی دیگر ببرد. این روزها دلتنگم برای نشستن و گفتن و نوشتن در تحریریه ی روزنامه ای که دفترش همین نزدیکی ها باشد.هفته نامه هم باشه قبوله،اصلا نه ماهنامه هم بد نیست. اما درمهاباد ما همچین چیزی مگر یافت می شود؟.google  پیشکش اگر با ماهواره هم بگردید نشریه ای پیدا نمیکنید.مدتهاست که اگر به دکه ی روزنامه فروشی می رسم سرم را و نگاهم را به زیر می اندازم از شرم.

اصلا کاشکی قانونی بود که اجازه ی نوشتن نمی داد و تکلیفمان مشخص می شد.و کم حسرت می خوردیم و فیلمان یاد هندوستان می کرد.کم داغ ازاد نوشتن را به دل می زدیم.هر چند به عاقبت"شرق" نگاه می کنم،به داستان "هم میهن"، به "سیروان "و "آشتی" و "پیام مردم" و "پیام کردستان" به وضعیت سهیل و کبودوند و باستانی، یا مسعود بهنود و ابراهیم نبوی می بینم این قانون نامرئی و نانوشته را ٬که در آن جرم است قلم زدن یا آزاد اندیشیدن و ازاد گفتن و نوشتن در کشورمان.می بینم این جمله را که" روزنامه نگار گرامی نوشتن شما تا اطلاع ثانوی امکان پذیر نمی باشد".  

من که شرمم نمی شود و باز با صدای بلند می گویم : آرزو شده برایم ،کار در تحریریه ی روزنامه ای که دفترش همین نزدیکی ها باشد!می گویم و خجالت هم نمی کشم.

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

                                    دو پرسش از ملت و حکومت

اخیرا آقای احمد رافت، روزنامه نگار ایرانی ساکن رم مطلبی منتشر کرده اند با عنوان "بشر خودی و بشر ناخودی" که در آن با اشاره به نامه ی اکبر گنجی "برای همه " از منطق خودی و غیر خودی ایشان در دفاع از حقوق بشر گلایه کرده اند.به عنوان یک مدافع حقوق بشر، آنچه را که آقای رافت در پیوند با تبعیض قائل شدن برخی ها در دفاع از حقوق بشر به درستی به آن پرداخته اند تایید می کنم و لازم می بینم نکاتی را به آن بیافزایم.

در ایرانی که ما در آن زندگی می کنیم، کسانی زندانی هستند اکنون که  نه چپ اند و نه راست ، نه برانداز و نه حکومتی.افرادی مثل "محمد صدیق کبودوند" و" اجلال قوامی" و ... در واقع نمایندگان  نسلی از فعالان کرد هستند که صرفا کارهای حقوق بشری انجام می دهند.مستقل اند و جسور و آگاه.نقض حقوق بشر را توسط هر جریانی که باشد افشا می کنند و محکوم.برخلاف خیلی ها،حقوق بشر برای این افراد،ابزاری نیست برای براندازی حکومت یا خوراکی تبلیغی برای اپوزسیون.آنها حقوق بشر را برای کرامت انسان می خواهند و نه برای سیاست بازی. دوری از سیاست برای این فعالین تازه نفس یک اصل اخلاقی است .

این طیف درطول سالهای گذشته بدون هیچ فیلتر یا گزینشی از حقوق همه ی زندانیان دفاع کرده اند.برای زندانی وکیل گرفتند،خانواده ی زندانیان سیاسی را یاور بودند وبرای همه به یک نسبت اطلاع رسانی داشتند.با حضور و حمایت بموقع از احکام اعدام زیادی پیشگیری نمودند و صدها بیانیه و کمپین و فراخوان در اشاعه و دفاع از حقوق بشر انتشار دادند.کمترین نتیجه ای هم که گرفتند این بوده که بحث حقوق بشر را کم و بیش در میان شهروندان کرد دامن زدند وحقوق بشر شد: ستون همیشگی سایتها و سرخط هر روزه ی اخبار رادیو و تلویزیونها کردی و مورد استفاده ی سازمانها و تشکلهای حقوق بشر در عرصه ی بین الملل .و این چیزی بود که قبلا در کردستان نبود.

حالا تصور کنید کسانی که این مبارزه ی با ارزش را دربخشی از جامعه ی مدنی ایران به راه انداخته اند  اکنون به همین جرم،یعنی "دفاع از حقوق ملت" زندانی شده اند.بیشترین حمایتی که از این افراد شده،از سوی سازمانها و شخصیتهای بین المللی  مدافع صلح وحقوق بشر بوده و بیشترین سکوتی هم  که موجود است از سوی فعالان سیاسی،احزاب و دموکراسی خواهان داخل کشور.کسانی که مدعی اند اما حقوق جهانشمول بشر را حتی برای همه ی ایرانیان نمی خواهند و فقط برای خود و دوستان و همفکران خود می خواهند چیزی که می توان آنرا نوعی "پارتی بازی" قلمداد کرد.چطور می توانند سکوت کنند و نبینند زندانی شدن کسانی را که در کردستان" پدر حقوق بشر" لقب گرفته اند. امروز اگر از این نسل حقوق بشری،نسلی که در تهران اند یا  500 -600 کیلومتر آنسوتر تهران زندگی می کنند،حمایت نکنند،چطور انتظار دارند به مدافع منطق خودی و غیر خودی حتی در دفاع از حقوق بشر هم متهم نشوند.

متاسفانه امروز فعالان حقوق بشر در زندانها تنهایند،تنهاتر از دانشجویان دربند،تنهاتر از فعالان کارگری و معلمان،تنهاتر از فعالان زن.صدای گروههای چپ و سندیکاها در داخل و خارج که آزادی اسانلو و صالحی را می طلبند گوشها را می نوازد.دانشجویان بازداشتی جریانهای اصلاح طلب،فعالان سیاسی وتقریبا همه را داشتند که برای آزادیشان  تلاش کنند.فعالان زن،بخش عمده ای از زنان ایران،بیشتر احزاب و نهادها و فعالان همه ی عرصه ها را داشتند در کنارشان.روزنامه نگاران کرد هم تنها نیستند و می بینیم که برای آزادی عدنان حسن پور و هیوا بوتیمار چه کارزاری  با شکوهی برقرار است.

اما تنهاترین ها فعالان نجیب و صادق حقوق بشر در کردستان و دیگر نقاط ایران هستند.کسانی که به حق از از فعالان همه ی عرصه ها حمایت کردند،از حقوق انسانی و قانونی زندانیان سیاسی مستقل یا وابسته به همه ی گروهها پشتیبانی نمودند.  شب و روز با حد اقل امکانات و با فشارهای طاقت فرسای امنیتی و با تخریبات ناجوانمردانه ی این و آن ، از حرکت باز نایستادند وبا استقامتی منصور گونه باز گفتند:دفاع ازحقوق بشر.اگر فعالان کارگری به خاطر مطالبه ی حداقل حقوقشان به زندان می افتند یا فعالان زن به خاطر مبارزه با آپارتاید جنسی یا تغییر قوانین تبعیض آمیز شلاق عائدشان می شود،اگر روزنامه نگاران به دلیل دگراندیشی به بند کشیده میشوند و یا دانشجویان به دلیل نقد حاکمیت در زندان شکنجه درو می کنند،امروز فعالان حقوق بشر تنها و تنها به دلیل دفاع از حقوق زن و مرد و کارگر و روزنامه نگار و دانشجوی ایرانی است که تحت شدیدترین فشارها قرار دارند.

در سالهای گذشته،بهانه ی برخی این بود که اطلاع رسانی وجود ندارد در کردستان و این را می کردند توجیه بی تفاوتی خودشان،یا عده ای  فرض غلط تجزیه طلبی را بهانه می ساختند.اما در شرایط کنونی کارنامه ی فعالان حقوق بشر زندانی و فعالیت مستمرشان  رنگ و رویی دارد و دیگر دلیلی منطقی نمیتواند داشته باشد سکوت.تنها سکوت کسانی جایز است که ناقض حقوق بشرند و از مدافعان حقوق بشر،دلخور.[فارغ از آن دسته ای که می خواهند اما محدودیتهای خاص دارند]

 هر چند امثال کبودوند بارها از اپوزسیون خواستند تا به حقوق اعضای خود احترام بگذارند یا به روشهای غیر انسانی و غیر اخلاقی برای تخریب مخالفان خود متوسل نشوند،هر چند بارها و بارها از حکومت خواستند که در رفتارش با مردم تجدید نظر کند و به حقوق بنیادین شهروندان ایرانی احترام بگذارد یا از مردم خواستند که  در روابط اجتماعی خود به حقوق یکدیگر بیشتر توجه کنند.هرچند از پدر سالاری و سنتهای غلط انتقاد کردند که هر روز دختر یا زنی را قربانی قتل های ناموسی می کند، برخشونت و جنگ افروزی تاختند چون پس از سالها روزی نیست که انفجار مین جان کودکان را نستاند.هر چند که حقوق بشر را فقط برای شهروندان کرد مطالبه نکردند وطالب حقوق همه ی  شهروندان ایرانی و حتی غیر ایرانی هم بودند.هر چند که از همه ی ناقضان حقوق بشر انتقاد کردند و از همه ی کسانی که حقوقشان ضایع ،حمایت کردند،اما اکنون، اکنون که خود دربندند کسی نیست که مدافع حقوقشان باشد.

پرسش از حکومت: براستی چنین کسانی شایسته ی تقدیرند یا بازداشت و شکنجه؟

پرسش از ملت: باید ازشان به شکلی گسترده حمایت شود یا به شکلی وسیع بایکوت؟

درست است که سکوت الزاما به معنای بایکوت نیست اما  سکوت نشانه ی حمایت هم نیست.آنچه که امروز کبودوندها و سایر فعالان حقوق بشر دربند به آن نیازمندند دفاع جانانه ی ملت و فعالان همه ی عرصه هاست.آنان تنهایند. آنقدر تنها هستند در انفرادی که خوش ترین لحظه شان هنگامی است که چشم و پا بسته  به مهمانی بازجو می روند تا حتی به قیمت رقم خورن سرنوشتشان،مدتی از برزخ سلول  به در آیند.

سه شنبه نهم مرداد 1386

چه کسي راست مي گويد؟

لینک مطلب:http://www.roozonline.com/archives/2007/07/006476.php

يکسال پيش که چند ماهي در تبعيدگاه اردبيل زنداني بودم، درسي آموختم که به باورم هر آن کس که زندان رفته آن را آموخته است.

تازه به زندان اردبيل انتقالم داده بودند که يکي از مسئولان زندان، در اولين برخوردي که با من داشت، پرسيد: "براي چي گرفتنت؟" گفتم: "کارهاي حقوق بشري". گفت: "کارهاي حقوق بشر يعني اينکه به بشر پول مي دهند؟! گفتم: "نه حقوق بشر يک چيز ديگري است". مشخص بود که مفهومش را خوب نميدانست.


ادامه مطلب
جمعه هجدهم خرداد 1386

               خطراتی که با سرعت نور به طرف ایران در راهند

 

طوفان" گونو" در چند روز گذشته با سرعت در نوسان 150 تا 250 کیلومتر به ایران هم رسید.در اینکه این تند باد از دسته ی بلایای طبیعی است تردیدی نیست.اما بلایای غیر طبیعی و ساخته ی دست بشر هم کم نیستند.در همین ایران خودمان هستند کسانی که حرف به حرف و کلمه به کلمه ی سخنانشان مصیبتها به بار آورده و تخریبات ناشی از گردش کلام این افراد تا می رود بیشتر درزندگی شهروندان ایرانی هویدا میشود.

سخنان آقای احمدی نژاد در پیوند با نابودی اسراییل و نیز اعلام اینکه"کلید شمارش معکوس نابودی اسراییل[با وقوع جنگ در لبنان] زده شده است" به نظر می آید که در این مقطع به مراتب هزینه بردارتر بوده است ازمجموعه ی تنبیهاتی که جمهوری اسلامی تا کنون  به بهانه ی ادامه ی برنامه ی هسته ای خودمتحمل شده است.

 یکی از داغ ترین خبرهایی که در هفته ی گذشته انتشار یافت،اعلام انصراف آلمان بود از همکاری با ایران در احداث "ترانسراپید" یا قطار تندرو که قرار بود  تهران را به مشهد وصل کند.برای ساخت این قطار"هفت میلیار یورو" بودجه اختصاص یافته بود والبته یکی از پر سر و صدا ترین برنامه های عمرانی دولت احمدی نژاد نیز بود.در نهایت صدر اعظم آلمان "آنگلا مرکل " صراحتا عنوان کرد که"کمک کردن به ساخت قطار در کشوری که رییس جمهورش قصد نابودی اسراییل را در سر می پروراند،غیر قابل قبول است".و خوب این پروژه به همین راحتی و سهولت از ریل برنامه های دولت آقای احمدی نژاد خارج شد.و این تازه اغاز راه است.

در این شک نیست که سخنان آقای احمدی نژاد هم در رابطه با نابودی اسراییل و هم به نوعی پیرامون مسائل هسته ای منافع ملی مردم ایران را هم به همراه قطار بدون ترمز وی به دره ای می کشاند که بوی باروت وطعم گرسنگی را می دهد.سهمیه بندی بنزین و افزایش چشم گیر قیمت گاز شهری از یک سو و کمتر شدن قدرت خرید مردم به شکل کلی از پیامدهاو علائم زود هنگام بریدن ترمز هسته ای و آدرس اسراییل دادن به عزراییل است.

در عرصه ی بین المللی هم سخنان غیر معمول و جنجان برانگیز رییس جمهور باعث شده که میزان احضار سفیران ایران در کشورهای مختلف غربی تنها ظرف دو سال گذشته، برابری کند با مجموع احضارهایی که سفیران دولتهای پیش از آقای احمدی نژاد در کل داشته اند و این طبیعی نیست.

پرسش این است که حالاچه مکانیسمی برای کنترل و چک  مواضع مسئولان  وجود دارد.به عبارتی مردم به چه طریق می توانند مهر تایید یا واکنش"نه" را پیش از آنکه مواضع شکلی رسمی پیدا کنند به مسئولین انتقال دهند؟

البته در کشورهای دموکراتیک راحتتر می توان به این پرسش پاسخ داد .به عنوان مثال شعارهای انتخاباتی و نیز سیاستهای کلی شخصی که قرار است به مقام رییس جمهوری برسد بسیار درروند اداره ی کشور و نحوه ی تعامل با "درون "و" بیرون" تعیین کننده است.مطبوعات آزاد،احزاب مستقل،نهادهای مدنی ومکانیسمهای قانونی و حقوقی مختلفی وجود دارد تا که برعملکرد و رویکردهای منتخبین مردم نظارت شود.و در واقع مهمترین حکمت ساختارهای دموکراتیک هم همین مهم است.

در ایران به جرات می توان گفت که چنین مکانیسمی موجود نیست و اگر هم باشد بسیار پرهزینه خواهدبود واقعیت این است که مسئولان٬ مردم را از وقوع طوفان "گونو" مطلع کرده و آنها را آماده ی رویارویی با این بلای طبیعی کردند اما چه کسی  و به چه شیوه ای ملت را از وقوع بلایای غیر طبیعی دیگر که به سرعت نوربه طرف ایران در راهند به سلامت می رهاند؟

دوشنبه بیستم فروردین 1386

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان٬تشکلی که باید متولد می شد

 

بیستم فروردین ماه٬ یعنی امروز برابر است با "دومین سالروز" اعلام موجودیت"سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان " .دو سال پیش[بیست فروردین ۱۳۸۴] به همت "محمد صدیق کبودوند" شالوده ی حرکتی انسان دوستانه و موثر٬در کردستان ایران بنا نهاده شد.

در آغاز٬ عرضه ی چنین ایده ای٬به باور بسیاری از فعالان به مثابه ی راه پیمایی روی میدان مین بوده و راهی پر ریسک و مملو از موانع مختلف به نظر می رسید. اما بنا به عقیده ی بسیاری دیگر از فعالان٬ حجم گسترده ی نقض حقوق بشر در کردستان از یک طرف و سانسور شدیداعمال شده روی کردستان از سوی دیگر٬ ضرورت راه اندازی یک نهاد مستقل حقوق بشری را بیش از پیش برجسته می کرد.در چنین شرایطی بود که سازمان متولد شد و با متمرکز شدن روی موارد نقض حقوق بشر و انعکاس گزارشات مربوط در این زمینه٬ فصل تازه ای را از فعالیتهای حقوق بشری گشوده و در عین حال به بزرگترین و مطرح ترین جریان فعال مدنی در کردستان ایران مبدل شد.


ادامه مطلب
جمعه دهم فروردین 1386

 جنگ بد است و "تابو" را به جنگ کشاندن بدتر

 

 

اکبر گنجی فعال سیاسی مستقر در امریکا، در گفتگویی که با VOAداشته، پیرامون" شدت گرفتن جنگ لفظی ایران و امریکا" نگرانی خود را بر زبان می آورد و  هشدار میدهد که در صورت اینکه دموکراسی خواهان ایرانی دیر بجنبند،احتمال آن میرود که جنگی بزرگ روی دهد.

وی در آغاز تاکید میکند که دموکراسی کالای گرانقیمتی است و بدون پرداختن هزینه اش، مطلقا نمیتوان به آن دست یافت. اکبر گنجی با بیان اینکه  نباید از حمله ی نظامی احتمالی امریکا حمایت کرد،پانورامای پس از جنگ را چنین ترسیم میکند که" از یک سو جنگ ،زیرساختهای ما را به ورطه ی نابودی می کشاند و از سمت دیگر،پس از تضعیف حکومت مرکزی، خطر« ظهور و گسترش تجزیه طلبی در کشور» بالا می گیرد".

خطری که در نتیجه ی آن "میلیونها ایرانی" کشته خواهند شد.

 


ادامه مطلب